کدامين سو
پرتوی که می تابد از کجاست؟ یکی نگاه کن در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند: انفجار خورشید آخرین به نمایش اعماق غیاب در ابعاد دلهره. آن ماه نیست دریچه ی تجربه است تا یقین کنی که در فراسوی این جهاز شکسته سکان نیز آنچه می شنوی ساز کج کوک سکوت است. تا یقین کنی. تنها ماییم -من و تو- نظازه گان خاموش این خلا دل افسرده گان پا در جای حیران درچه های انجماد هم سفران دستا دست ایستاده ایم حیران ایم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کنیم نه وحشت نمی کنیم تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم آن جا که تویی، مرا تو در ظلمتکده ی ویران سرای من در می یابی این جا که من ام. احمد شاملو. پی نوشت: باورم نمی شود....خسرو شکیبایی در گذشت...هامون دیگر هامون ندارد.......باورم نمی شود...حالا هی نشسته ام گوش می کنم صدایت را و نامه هایی به ریرا راکه چه خوب می خواندی ...هی گوش می دهم....هی....اما نیستی...دیگرنیستی...و من هنوز هم باورم نمی شود ...... بخوانید: http://spotlight.blogfa.com/post-19.aspx http://www.khabgard.com/?id=62029948 http://bigsleep.wordpress.com/2008/07/18/hamuon/ تهران..شب ...اتوبوس ترافیک و گرما و بوق ممتد ماشین ها....دختر بغلی ایستاده و بلند بلند با دختر رو به روش حرف می زنه...داره از پایان نامه و پوستری که برای سمینار درست کرده حرف می زنه...اینکه چقدر بدو بدو کرده و چقدر هم پول الکی داده پای یه پوستر برای یه سمینار الکی. می گه یه روز تموم فقط داشته ادیتش می کرده...و آخر سر که درست شده رفته توی آزمایشگاه و از زور خستگی دو ساعت تمام گریه کرده.می گه خیلی خسته شده و تحمل خیلی کارای کوچک هم براش سخت شده....دختر رو به روش می گه مال فشار زندگیه.نباید زیاد سخت بگیری...هر چی زندگی رو سخت بگیری، سخت تر می شه....پیش خودم فکر می کنم چند بار توی روز این حرفو به آدمای دور و برم می زنم و چند بار اونا به من می گن؟..اما کسی هم باور داره؟...تاثیری هم داره؟ دختر بغلی همچنان داره حرف می زنه...از همین حرفا که صد بار توی روز به هم می گیم و چاره ای براش نیست.می خوام هدفون رو بذارم توی گوشم ...اما توی اون شلوغی حوصله م نمیاد.حالا دیگه بحث از خودشون رسیده به بچه های دانشگاه...اینکه کی چیکار می کنه...کی با کی می گرده...با چه استادی پروژه برداشته.....فکر می کنم روزی هزار دفعه هم من و دوستام از این حرفها می زنیم.بعضی وقتها خبر های جدید و بیشتر وقتها تکرار و تحلیل!! خبرهای قبلی....چقدر تکرار می شیم هر روز.... دوباره حواسم می ره به حرفاش...این بار داره راجع به پسری حرف می زنه که توی دانشگاهشون خود کشی کرده..رفته توی آزمایشگاه و سیانید پتاسیم خورده و تمام....حالا دیگه نه تنها من ، بلکه چند تا آدم دور و برم انگار حواسشون بیشتر جمع می شه...می گه چون چند بار توی مصاحبه ی دکترا رد شده، خودکشی کرده...فکر می کنم فقط برای دکترا؟... دختر روبه رو می گه خیلی احمقانه ست ...از آدمای ترسو بدم میاد..آدم اگه یه چیزی یا کسی یا فکری رو داشته باشه که خودشو به اون تکیه بده ،دیگه خود کشی معنا نداره....فکر می کنم از کجا می شه یه تکیه گاه پیدا کرد...یه فکر ، چه جوری می تونه انقدر قدرت داشته باشه که آدم رو تا بی نهایت تا خودش بکشه...یه آدم هم که تکلیفش روشنه...یکیه مثل خودم دیگه ...پس اساسا تکیه دادن معنا نداره... دوباره حواسم پرت حرفاشون می شه...حالا دختر بغلی داره جزئیات خود کشی رو تعریف می کنه.و اینکه وقتی داشته می مرده از پسره پرسیدن، برای چی این کار رو کردی و فقط چند بار گفته راحت شدم...راحت شدم...راحت شدم....فکر می کنم واقعا می شه راحت شد؟از کجا معلوم بعدش چی می شه یا راحت تر می شه؟فکر می کنم به اون آدم هائی که از مرگ عزیزشون ناراحت می شن .....عذاب می کشن...می شکنن... دختر رو به رو می خنده و می گه مسخره ست...احمقانه ست ...چقدر بچه بوده.دختر بغلی اما انگار بیشتر توی حال و هوای پسره ست و همش می گه نه ..نه اینجوری فکر نکن .من نمی گم خودکشی چاره ی کاره..اما ...اما بعضی وقتها هزار تا مشکل دست به دست هم می دن و آدم رو روانی می کنن.دختر رو به رو می گه : مطمئنا روانی بوده ! آدم سالم که خودشو نمی کشه...آدم باید با همه چیز کنار بیاد...دختر بغلی می گه ، من اما خیلی دلم براش می سوزه...بعضی وقتها که خیلی بهم فشار میاد خوب درکش می کنم...ببین حالا مشکلش چی بوده که خودش رو کشته.دختر رو به رو می گه هیچی بابا ...هی الکی می گن افسرده ایم ...افسرده ایم ...مسخره ست...فکر می کنم شاید بهتر باشه که اصلا فکر نکنم..چرایی رفتارها و احسا سها بمونه برای هر کس که توی همون لحظه داره حسشون می کنه...فقط ...فقط یه چیزی همش توی ذهنم می چرخه..اینکه آدما چقدر شبیه همن ...چقدر زیاد... یکهو خانم اون وری شروع می کنه به اعتراض از گرما و هوا و بی پولی و مملکتی که جهنم شده و نمی شه توش زندگی کرد و وقتی که بمیریم هم بهشت مال ما نیست و مال اروپایی ها و امریکائیاس...و خانوم ها شروع می کنن از این حرفا که چند تا بچه داری وخرج دانشگاهشون خیلی سنگینه و چه جوری می شه خرج عروسیشون رو داد و ................................................ از فکر اینکه چقدر آدما شبیه هم هستن خنده م گرفته . فقط فکر می کنم پس چرا گاهی اوقات انقدر احساس تنهایی می کنیم که تما م وجودمون به درد میاد؟...فکر می کنم این هم حتما برای همه ی آدما تکرار می شه...حالا دیگه به ایستگاه رسیدم..مثل همه ی همین آدمهای تنهای شبیه به هم ، کرایه رو می دم و پیاده می شم.
اما.... گاهی اوقات حتی دلت نمی خواهد قدمی آن سو تر بگذاری آن سو تری که پر است از نسیم و ستاره و آواز... گاهی اوقات همین گوشه ی بی آواز برایت آرام ترین ترانه ی هستی ست.... عکس: خودم...راستی از این به بعد سعی می کنم عکسای خودمو بذارم اینجا فقط...خلاصه دیگه از این عکس: خودم ها !!!!! نمی نویسم از این به بعد!!! زیباترین کلماتی که انسان از برای خودش خلق کرده بود ، از کجا و از کدامین گوشه ی و جود پیچیده و مبهم انسان بودنش ظهور کرده بود که اینچنین در این روزها ، در گذرش از از کرانی به کرانی دیگر گم شده و بی معنی و بیهوده مانده؟ پیوست: صحبت گل سرخ از باران و صحبت باران از گل سرخ است٬ اما هی باد می آید ٬ آمدن ٬ وزیدن ٬ و افعال ساده ئی دیگر. با این همه ٬ وقتی که وزیدن باد ...هی بی جهت است٬ یعنی چه!؟ هی علامت حیرت! هی علامت پرسش؟ سید علی صالحی درونم دختری ست که به طعم تلخ قهوه عادت کرده... درونم آهنگی ست که نواخته می شود ، بی آنکه به گوش برسد... درونم سکوتی ست که در آشفتگی پر سر و صدای ذهن به ستوه آمده ... درونم آسمانی ست بزرگ، که با تلنگر اندیشه ای ، تنها ، نیست می شود....... من راه خانه ام را گم کرده ام .همینجا نشسته ام ، بین راه ، کنار همین لحظه ها ، و از تولد چیزی نو در رنج و عذابم....دلم برای لحظه های خودم تنگ است.... صفحه را می گذارم جلویم.باید چیزی بنویسم، باید کلمات را یکی یکی و پشت سر هم خالی کنم بر سر این صفحه ی سفید.باید کاری کنم در این حدود، تا این ذهن آشفته امان دهد.باید سر و سامانی به اینجا بدهم، لغات را مرتب کنم ، فکرها را دسته بندی ...خیلی چیزها را باید حذف کنم ، نابود کنم...ذهنم احتیاج به یک خانه تکانی اساسی دارد...باید کمی هم شعر بخوانم ، به علاوه ی کمی کتاب ...هر چیز که ذهن را پاک تر کند ...باز تر کند..... روزها می گذرد بی آنکه حتی فاصله ای کمتر شود....بی آنکه حضورت در این حقیقت ٬ پر رنگ تر شود...روزها می گذرد و در این ذهن آشفته ی من ، فاصله ها٬ بزرگتر و حقیقت٬ روز به روز بی نشان تر می شود. زندگی شکل های مختلف دارد...هر چه از دار و درخت و آسمان و ابر و گل و در یا و کوه و کویر و جنگل و نمی دانم تا کجا بگویم...چیزی نمی ماند جز خوبی و حس زیبایی و درک لحظه به لحظه ی خلقت و همه خوبی و نیکویی و زیبایی... اما آنجا که به بودن آدم گونه مان می رسد ، می ماند یک علامت سوال بزرگ ، فقط. می ماند یک عالمه حرف مجازی و رویایی که گاه در ذهن آنقدر بزرگ می شود ، آنقدر شیرین می شود که لحظه به لحظه ات را گرم می کند . می ماند نفهمیدن یک عالمه حس و ادراک و فهم و حرف و چرا...می ماند یک عالمه چرا...می رسی به جایی که هوا وزن پیدا می کند...می رسی به آنجایی که دیوار ها فشار می آورند...می رسی به روزهایی که نمی گذرند....چراهایی که شاید هیچ وقت جوابی پیدا نکنی برایشان....گم می شوی در یک هزار تو ....هزار تویی که پر است از هزار عشق و نفرت و لذت و درک و دوری و هزار هزار احساس های بزرگ و شکننده و عظیم بشری که گاه با تلنگری حتی می تواند خرد کند تو را و گاه با اشاره ای می بردت به همان شکل رویایی و آسمانی زندگی... و در اعماق تمام اینها ، چیزی ست که قابل فهم نیست..آخر تمام این هزار توها ...که نه ...حتی درون همین هزار توها ، پر است از هزاران چرایی رفتارها و حرف هایی که در مجازی ترین فرمشان ، زیباترین ، و در حقیقی ترین فرمشان ، آشفته ترین ها هستند. هزار تویی که درون خودت پیچیده ...که گیج می کند تو را ....که تو را می کشاند به گوشه ای که آرام نیست...که آرام نیست....تو را می کشاند به یک تر دید همیشگی ...به شک ...به هزاران سوال بی جواب. 

| Design By : Night Skin |

